سربازی... جایی که تقریبا همه پسرا ازش فرارین... چراشو وقتی فهمیدم که خودمو در یه جایه خشکو کویری و پادگانی که دور از شهر در لب مرز قرار داشت. شب هایی تقریبا سرد و پر از جکو جونور و روزایی داغ و یه افتاب سوزان،،، درست بدترین جایه ممکن... صبحایه زود برپا میدادن و شبها هم اگه پست نداشتیم زود خاموششی میدادن،... بدمزه ترین غذا هارو مجبورمیشدیم بخوریم، البته برایه منی که مامانم دست پخت عالی داشت و منو تو این یکی مورد بد بار اورده بود، این یک چیز بیشتر اذیتم میکرد...اما بامرور زمان عادت کردم، همون طور
برچسب:
نویسنده: یوسف حسنی
تاريخ: پنجشنبه
29 مرداد
1405 ساعت: 19:44